مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
237
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بپارچه حرير پيچيده ، بگوشش تكبير گفتند . آنگاه بمادرش سپردند . مادرش پستان به دهان او گذاشت . چون شير خورد ، بخفت . و دايه نيز سه روز در نزد ايشان بخفت . پس از آن حلوا پخته ، پخش كردند . در روز هفتم ، كودك را نمك پاشيدند . آنگاه شمس الدين درآمد و بسلامت جفت خود تهنيت گفت و از او پرسيد كه : امانت خدا در كجاست ؟ كودك را پيش او بردند . و او هفت روزه بود ولى هركه او را ميديد ، طفل يك سالهاش گمان ميكرد . چون بازرگان به روى او نظر كرد ، ديد كه بدرى است درخشنده و در دو رخسار او خالهاى عنبرين هست . پس با زوجهء خود گفت : چه نامش نهادهء ؟ زن گفت : اگر دختر ميبود ، منش نام مينهادم . چون پسر است ، جز تو كس نبايد كه نامش نهد . و در آن زمان ، اولاد را بفال نام نهادن ، مشورت مىكردند . كه ناگاه كسى با رفيق خود گفت : يا سيّدى علاء الدين . بازرگان گفت : علاء الدين ابو الشامات نامش بنهيد . يعنى علاء الدين خداوند خالهاى عنبرين . پس از براى او دايگان ترتيب دادند . دو سال تمام شير خورد . پس از آن از شيرش بازداشتند و نشوونما كرد تا بهفت سالگى برسيد . او را از بيم زخم چشم ، بسردابه كردند . و شمس الدين گفت : تا او را خط ندمد ، از سردابه بيرون نيايد . و از براى او كنيزى و غلامى بدادند . كنيز ، چاشت و شام حاضر ميكرد و غلام بنزد او ميبرد . پس از آن بازرگان ، او را ختنه كرده ، وليمهء بزرگ بداد . آنگاه آموزگارى به دو بگماشت كه خط و قرآن و عملش بياموزد . اتفاقا خادم ، روزى سفره از براى او بنهاد و فراموش كرده ، در سردابه باز گذاشت . علاء الدين از آن مكان بدر شد و بنزد مادر بيامد . و در نزد او جماعتى از زنان بزرگان بودند . علاء الدين چون از در درآمد ، زنان ، او را بديدند . روى بپوشيده و گفتند : چگونه اين بيگانه بنزد ما آوردى ؟ زن شمس الدين گفت : او نه بيگانه است . او پسر من است و پسر شاه بندر شمس الدين است . زنان گفتند : ما در همه عمر از براى تو پسر نمىدانستيم . زن شمس الدين گفت : چون پدر او از